مرگ یا امید
هنوز چشم به راهم مگر به معجزه ای
لبت دوباره به این خاک مرده جان بدهد
امشب باز هم پلک دلم می پرد .
در وقت نماز ، باز دلم هوای پر کشیدن داشته .
خدایا چه کنم تا باز دوباره اوج گیرم ؟
من امید می خواهم .
امید می خواهم تا مرگی دیگر را نپذیرم !
یا مرگ می خواهم تا امیدی دیگر به سراغم نیاید !
نمی دانم این مژه افتاده در زیر چشمم از مرگ است یا امید !
کاش امیدی بود واقعی تا مرا از مرگ خیالی نجات دهد ،
یا مرگی واقعی تا مرا از امیدی واهی برهاند !
با دلم عهد بسته بودم تا دیگر از فرشته مرگ ،
آرزوی ملاقات مجدد نداشته باشم تا روز معین ،
گویی عهد شکنی من هم ، دیگر انتهایی ندارد .
ای کاش دوست درد دلم دوا کند
دل من خاموش و تک افتاده و نزار ،
بر درخت امید تکیه زده است تا شاید ،
خداوندگارش از این درخت روزی رساند و
خودش را به مهر و لطف نیازش
در این سرمای استخوان سوز دوران
همچنان زنده نگهدارد .
کاش ، یا رب ، امیدم تا شبی دیگر در انتظار نماند ،
که انتظار ، سخت دردناک است .
بیقرارم و منتظر
روبان مشکی بسته بر مچ دلم را باز می کنم تا ساعت 22 و 22 دقیقه امشب را بخوانم و کوک ساعت دلم را تا فرصتی دیگر برای قلبی آرام و منتظَر ، آرام ، به یاد بسپرم .
و باز هم بیقرارم و منتظر
ما ز دوست غیر از دوست