بسم الله الرّحمن الرّحیم 

خدایا ، چه بی رحمانه می بخشی ! 

بی حساب می بخشی و بی رحمانه عجیب ! 

بر یکی آنقدر می بخشی که سراسر نشانه می شود و بر یکی آنقدر فقر می فرستی که گویی فراموش شده ای بیش نیست . امروز به لطف بخشش های بیکرانت ، آنقدر هستم که زنده باشم و امیدوار . ولی نمی دانم چرا باید حسرت نصیب من باشد . چرا کمی زودتر به من یادآوری نشده بود که من هم فقط یک انسان ساده و ساده دل هستم ؟ تا اشتباه بزرگی را مرتکب نشوم و عُجب و غرور مرا فرا نگیرد و دنیا را از آن خودم نبینم . 

خدایا در تعجب بودم از امتحانات عجیبت ، و شکرگذار از بابت سختی ها و نامهربانی های لطیفت تا مغرور نشوم و دوباره اشتباه نکنم . 

برایم جالب بوده از یک سیر امتحانی که از بهترین بندگانت داشتی . 

موسی (ع) را تا چند سال در دامان دشمنانش پروراندی و سپس عطا دادی تا فرستاده ات شود . امتحانی به بزرگی درک پائین قومش بر او دادی تا حاضر شد کوچک شود و قومش را بزرگتر کند . 

امتحانت بر ایوب بسی عجیب بوده که چرا خدا کسی که بنده خاص و خالصش است را اینگونه زجر می دهد ؟ تا مطمئن شود از ایمان او ؟ مگر نه اینکه از همه نهان ها و آشکارها ، باخبری ، پس این امتحانت برای چه بود ؟ 

خدایا به من درک و فهم عطا کن تا بفهمم . 

امتحانت بر اسحاق (ع) و فرزند دادنش در پیری ، که هدیه ای که زنده بودن را به او نمایان کرد ، یحیی (ع) چه هدیه حیّ و زنده ای بوده که تمام جهان را دوباره به زنده بودن آفرینشت یادآور شد . 

بر ابراهیم (ع) چه گرفتی ؟ تا میانه آتش بردی و وقتی از ایمان راستینش مطمئن شدی (؟؟؟) آتش را گلستان کردی ؟ این نشانه چه بوده است ؟ خدایا مگر به ایمان ابراهیم (ع) به خودت مطمئن نبودی ؟ 

خدایا ، می ترسم بگویم ، که کفر حساب کنند ولی من از نهایت عشق به تو می نویسم ، سوالی که هنوز جواب آن برایم جالب خواهد بود ، 

با اسماعیل (ع) چه کردی ؟ 

شیخ بهایی گفته جالبی دارد که نمونه آن را در دو نقطه تاریخ به وضوح دیده ام ، یکی اسماعیل و یکی حسین بن علی (علیهم السلام ) . 

خدایا ، مرا ببخش ، سوال این است ، بعد فداکاری این دو خجالت کشیدی ؟ 

شیخ بهایی در یک شعر گفته : 

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را 

آنچنان بر افشانم ، کز طلب خجل مانی 

شاید حرف دلت را در دل شیخ بهایی قرار دادی تا امروز من به این نتیجه برسم . 

به محمد (ص) ، آخرین فرستاده ات چه سخت گرفتی ، با مردم جاهلی که از قوم موسی (ع) هم بدتر بودند و خوبی هایش را با بدترین عکس العمل ها پاسخ می دادند و دختر فرشته خوی او را در حالی که همسر وصی و پسر عم او بوده تنها به جرم حمایت از امام زمانش (ع) آنقدر زجر و شکسنجه دادند تا روزی به بدترین شرایط توسط بدترین افراد بین در و دیوار قرار گرفت و غنچه باز نشده اش و جان نازنینش را پیشکش کرد و به نزدت بازگشت . 

به خاندان عصمت و طهارت (ع) چه سخت گرفتی ، از علی (ع) تا یازدهمین ستاره این حلقه را . 

و باز هم خدا را شکر که یوسف گمگشته زهرا (س) را از نظر ها دور کردی تا یاری شده باز گردد و دنیایت را از عدل و داد لبریز کند . 

و خدایا ، شکرت که در آخرین امتحانت ورق را برگرداندی و بر عاشق عاشقان جهان رنج را نپذیرفتی و از امتحان آن عزیز مطمئن بودی ، این بار ما را برای امتحانی سخت در نظر گرفتی و دیدی 12 قرن هم برای موفقیت در امتحان 313 انسان کامل کافی نبود ، 

من سر تا پا تقصیر ، آرزویی داشتم . از تو ای معبود عابدین ، فرشته ای خواستم تا راهنمایم باشد ، و چه بد آن تصمیم کوچک به ذهن کوچکم رسید . 

شمع زیبایی که نور اندکش ، سیرتم را از سپیدی های خاکستر ظلمت ها پاک می ساخته ، را با کلام نابجا و حرف ناسنجیده ام ، دلگیر کرده ام . تمام دنیایم سیاه شده از این بی بصیرتی ام . 

خدایا بصیرتی بیکران عطایم کن ، آنگونه که بی حساب می بخشی بر هر که خواهی ، 

خدایا در این زمان اذان مغرب از نهمین روز زیبای ماه زیبا و سراسر نور و رحمتت ، رمضان ، که برایم جز سیاهی رنگی نداشت ، تقاضا می کنم ، التماس می کنم ، تمنا می کنم : 

فرصتی دیگر به من عطا کن تا دوباره بتوانم انسان شوم و آرزوهای بزرگ قلبم را زنده کنم و دوباره به جمع عاشقان بازگردم و لباس عزای خودم را از تن درآورم و با نور سبزت هم آهنگ شوم . 

یا حی یا قیوم 





**